گيري كردند كه داده هاي پژوهشي از يك الگوي مقايسه اجتماعي حمايت مي كند. در اين الگو مردم به صورت انتخابي ديگران را به منظور مقايسه بر مي گزينند. گاهي آنان يك فرد خيالي را خلق مي كنند كه براي رسيدن به هدف هايشان مورد مقايسه قرار دهند. ازنظر آنان نظريه مقايسه اجتماعي بيانگر آن است كه مردم با مشاهده اطرافشان و مقايسه خود با دوستان و آشنايان و با ياد آوري گذشته، اهداف و استانداردهايي را انتخاب مي كنند. اگر از اين استانداردها بالاتر باشند شادكام و خشنود مي گردند و چنانچه پايين تر از آن باشند، شادكامي و خرسندي اندكي خواهند داشت (دانيرو همكاران 19970)
پينكر (1997) ، يكي از موانع شادكامي واقعي را حسادت ناشي از مقايسه هاي بيجا مي داند كه افراد به صورت كاذب با شكست ديگران، شادكام مي گردند. در اين رابطه كنزيك و همكاران(1993) دريافتند مرداني كه زنان خود را با زنان برتري مقايسه مي كنند و با زناني كه مردان خود را با مردان برتري مقايسه مي كنند، سطح تعهدات زناشويي، استواري زندگي خانوادگي و شادكامي آن ها كاهش مي يابد(دنيرو همكاران، 1997).
2-19-8.نظريه ميان فرهنگي لو و همكاران:
بر طبق نظر لو113وشي2،(2001) فرهنگ نقش مهمي در شكل گيري مفهوم شادكامي دارد و تجربيات مربوط به آن را به وجود مي آورد.
مردم در فرهنگ هاي مختلف، تفسيرهاي بسيار متفاوتي از خود و ديگران و رابطه خود و ديگران در جامعه پيدا مي كنند. در اين نظريه به دو نوع فرهنگ توجه شده است كه تحت عناوين فرهنگ هاي فردگرا314 و جمع گرا415 شناخته مي شوند.
در فرهنگ هاي فرد گرا براستقلال و انگيزه هاي فردي تاكيد مي گردد و عليرغم اين كه در اين نوع فرهنگ ها نرخ طلاق و خودكشي بالاست، گزارش حاكي از بالا بودن سطح شادكامي و خوشبختي در آن ها مي باشد. برطبق اين نظريه مردم در فرهنگ هاي فردگرا، علت وقايع را بيشتر به خودشان نسبت مي دهند و از اين رو با پيگيري علائق و آرزوهاي شخصي با شادكامي بيشتري نائل مي گردند. از طرف ديگر در مواقع بحران و آشفتگي، حمايت اجتماعي اندكي در اين نوع فرهنگ ها وجود دارد و به همين دليل نسبت خودكشي و طلاقي بالا مي باشد. بنابراين در فرهنگ هاي جمع گرا، اگر شادكامي كمتر باشد به همان نسبت افسردگي و تنهايي نيز كمتر است. همچنين عزت نفس و خشنودي از زندگي كه از عناصر شادكامي است در فرهنگ هاي فرد گرا بالاتر مي باشد(لو وهمكاران، 2001).
2-20. ويژگي هاي شادكامي و افراد شاد:
در مطالعات مربوط به شادكامي چندين ويژگي اساسي وجود دارد(دنير، 1984).
اولاً: حوزه شادماني ذهني صرفاً شامل حالات نا مطلوبي مانند افسردگي و اضطراب كه توسط روان شناسان باليني مورد اقبال قرار گرفته است نمي شود. بلكه عوامل كه تا اندازه اي افراد شاد را از افراد متوسط و از افراد فوق العاده شاد متمايز مي كند را نيز در بر مي گيرد.
ثانياً: شادكامي بر حسب تجربه دروني هر شخصي تعريف شده است (ليمبو ميرسكي(2005)) ، و موقعي كه صحبت از ارزيابي شادماني ذهني است چارچوب داوري خارجي تحميل نمي شود. به عبارتي ، براي توصيف ميزان شادماني هر كس بايد درون پوست وي رفت(ميرز و دنير، 1995 به نقل از ليمبوميرسكي، 2005). در واقع شادكامي از ديدگاه خود شخصي ارزيابي مي شود . شخصي فكر كند كه زندگي اش خوب پيش مي رود بنابراين درون اين چارچوب زندگي او خوب پيش مي رود. اين ويژگي، حوزه شادماني را از روانشناسي باليني سنتي فراتر مي برد، زيرا در اين حوزه برادراكات افراد از زندگي وزن و بها داده مي شود. پس در حوزه شادماني ذهني ديدگاه شخصي در مورد بهزيستي از اهميت برجسته اي برخوردار است.
ويژگي نهايي شادماني ذهني اين است كه اين سازه صرفاً به خلقيات زود گذر116نمي پردازد بكله بر حالات بلند مدت تر217تكيه دارد. با اينكه خلق يك شخص احتمالاً با هر رويدادي نوسان مي يابد، پژوهش گر شادكامي به خلقيات شخصي در بعد زمان طولاني علاقمند است. به هر حال آنچه در يك لحظه غالباً منجر به شادماني مي شود ممكن است همان چيز نباشد كه در بلند مدت هم شادماني ذهني را موجب مي شود(ليمبوميرسكي، 2005).
2-21. ويژگي افراد شاد:
اولين بررسي گسترده در حوزه شادماني ذهني را ويلسون318(1967) به رشته تحرير كشيد و نقطه نظرات توصيفي آن زمان را در مورد شخصي شاد بدين گونه جمع بندي كرد: جوان ، سالم ، داراي تحصيلات خوب، داراي دستمزد خوب، برون گرا، خوش بين، بدون نگراني، مذهبي، متأهل، با عزت نفس بالا، داراي روحيه شغلي و آرزوهاي معتدل. اما تحقيقات بعدي همه توصيفات ويلسون را به اثبات نرسانده اند. مثلاً جواني و تحصيلات به عنوان پيش نيازهاي شادكامي به اثبات نرسانده اند(نقل از مظفري، 1382).
كمپل419كنورس520و راجرز (1976) نشان داداند كه عوامل جمعيت شناختي (مثل سن، جنس، تحصيلات و وضعيت زناشويي، روي هم كمتر از 20 درصد واريانس دخيل در شادكامي را تشكيل مي دهند. يا آندريوس121و ويتي222(1976) فقط 8 درصد از تغيير پذيري در رضايت از زندگي را با استفاده از متغييرهاي جمعيت شناختي تبيين كردند(نقل از مظفري، 1382). و آرگايل به اين نتيجه رسيد كه اين قبيل متغييرها فقط 15 درصد از واريانس دخيل در شادكامي را شامل مي شدند. متغيرهايي از قبيل آموزش، وضعيت نژادي و سن اغلب در سطوح خيلي پايين باگزارش هاي شادکامي همبسته بوده اندوهمبستگي بين درآمدوشادکامي در اغلب كشورها پايين نشان داده شده است (دنير، 2000)
قطره اي (1385) در پژوهش خود به نقل از ژانوف323و بولمن424،(1989)؛ مايرز،(1993) ؛ دومنت525(1998)؛ لارسن626، (1989) ؛ دمبروبروک727،(1989) سليگمن ؛ (1991) افراد شاد را داراي ويژگي هاي زير مي دانند:
اول آن كه از عزت نفس و احترام به خود بالايي برخوردارند و خودشان را دوست دارند. در يكي از آزمونهاي عزت نفس با جمله هايي نظير”من از با خود بودن لذت مي برم” و “من ايده هاي خوبي دارم” كاملاً موافق هستند. اين افراد به اخلاقيات توجه بسيار دارند و عقلايي رفتار مي كنند.
دوم آنكه افراد شاد احساس كنترل شخصي بيشتري را در خود احساس مي كنند، آن هايي كه در انجام امور بيشتر به توانايي هاي خود مي انديشند تا به درماندگي و ناتواني خويش ، با استرس مقابله بيشتري مي كنند.
سوم آنكه افراد شاد، خوش بين هستند به افراد خوش بين با اين جملات موافقت كامل دارند كه وقتي با كار جديدي روبرو شوم، انتظار موفقيت در آن را دارم”. اين افراد موفق تر سالم و شادتر از افراد بدبين هستند.
دنيرو همكاران (1997) ويژگي هاي افراد شادكام را اين گونه توصيف مي كنند:
داشتن دستگاه ايمني قوي تر، عمر طولاني تر، برخورداري از روابط اجتماعي بهتر، مقابله موثر با موقعيت هاي مشكل، خلاقيت و موفقيت بيشتر و گرايش زيادتر براي كمك به ديگران.
طبق نظريه لازاروس و فلكمن (1984) ، افراد شادكام، افكار و رفتارهايي دارند كه سازگار و كمك كننده مي باشد، با ديد روشني به امور مي نگرند، دعا و نيايش دارند، بطور مستقيم براي حل مسائل از خود كوشش و تلاش نشان مي دهند و به موقع از ديگران كمك مي طلبند، از طرف ديگر افراد غير شادكام بطور مخرب فكر و عمل مي كنند در خيلات فرو مي روند، خدا و ديگران را سرزنش كرده و از كار كردن جهت حل مشكلات اجتناب مي ورزند(نقل از مظاهري ، 1386).
2-22. تاريخچه كاربرد REBT براي كودكان و نوجوانان
جالب است بدانيم در حالي كه بسياري از درمانگران شناختي -رفتاري زمان شروع جنبش شناختي – رفتاري را اواخر دهه 60 يا اوايل دهه 70 مي دانند (براي مثال ماهوني، 1974)، كاربرد روش هاي شناختي به شكل REBT براي والدين و نيز براي درمان روانشناختي افراد جوان و نوجوان با رهبري آلبرت اليس1در اواسط دهه 50 آغاز شد (دابسون2 2010 ) اين رويكرد در آغاز، رواندرماني منطقي ناميده مي شد، اما بعدها به آن درمان منطقي – هيجاني گفته شد و امروزه به درمان منطقي ، هيجاني – رفتاري مشهور است (اگبچاك328و همكاران، 2008) نقش اليس در دنياي كودكان و نوجوانان در سه حوزه متفاوت و جدا از هم قابل بررسي است: الف، REBT اساسي با كودكان و نوجوانان ب)در مدارس به شكل آموزش نظريه هيجاني و ج) براي آموزش والدين ( برنارد4، 2008).
رويكردي كه آلبرت اليس واليس، 1994: اليس و درايدن5. 1997) آن را بنا نهاد، بر اين فرض استوار است كه فكر، احساس و رفتار را تعيين مي كند. اليس براي تبين رابطه رويدادهاي فعال كننده (A) باورها و (B ) و پيامدهاي هيجاني و رفتاري (C) مدل A-B-c ناراحتي هيجاني را مطرح كرده طبق اين رويكرد رويدادهاي فعال كننده، ناراحتي هيجاني ايجاد نمي كنند چون دو نفر به يك رويداد فعال كننده دو واكنش متفاوت نشان مي دهند بكله فكر ما درباره آن رويداد است كه واكنش هيجاني و رفتاري را پديد مي آورد. اليس مي گويد هيجانات ناراحت كننده و منفي معلول جزم انديشي، مطلق انديشي و توقع يا بطور كلي معلول باورهاي نامعقول هستند . باورهاي نامعقول بر سه دسته تقسيم مي شوند: بايدها كه بازتاب توقعات غير واقع بنيانه از مردم و وضعيت ها هستند؛ ارزشمندي ها كه خوب عمل كردن و تابيد شدن را ملاك ارزشمندي مي دانند؛ اظهارات نيازمدار كه احتياج ما به راحتي و ناكام نشدن را نشان مي دهند. بايدها629در كودكان و نوجوانان خود را به اين صورت نشان مي دهند كه بايد هميشه به خواسته هايم برسم، مردم بايد آن طور كه من مي خواهم با من رفتار كنند و زندگي بايد هميشه منصفانه باشد. ارزشمندي ها نيز در اين نوع جملات نمود مي يابند: من بايد كامل باشم . من نمي دانم اشتباه كنم، و اگر ديگران مرا طرد كنند يا خوب عمل نكنم، بچه بي ارزشي مي شوم. اظهارات نيازمدار هم اين باور را كه همه چيز بايد آسان باشد منعكس مي كنند. مصاديق اين اظهارات عبارتند از: نبايد كارهاي سخت و كسل كننده انجام بدهم و طاقت ناراحتي و سختي را ندارم . اين باور هاي نا معقول، هيجانات منفي شديدي پديد مي آورند و مانع حل مسائل توسط كودكان و نوجوانان مي شوند. در ارتباط با سلامت روان بايد باورهاي معقول را جايگزين باورهاي نامعقول كنيم. باورهاي معقول به هيجانات متعادل و كمتر ناراحت كننده منتهي مي شوند؛ واقعيت مدار هستند ؛ و به مردم در رسيدن به اهدافشان كمك مي كنند(ورنون 2006). بنابراين اين رويكرد مراجعان را براي تمركز روي مشكلات هيجاني بمنظور درك،چالش و تغيير باورهاي غير منطقي كه اساس مشكلات هيجاني اند، تشويق مي كند. (درايدن 2009)پس از شناسايي باورهاي نامعقول، هيجانات ناراحت كننده گم مي شوند. ولي منظور اين نيست كه آدم هاي افسرده ، شاد شده يا آدم هاي عصباني ، آرام مي شوند. بلكه چون باورهاي معقول تر را جايگزين باورهاي غير منطقي و نامعقول كرده اند، شدت هيجان شان كم مي شود. به عنوان مثال فرض كنيم كودك يا نوجواني چون به جشن تولد دعوت نشده به طرز نامعقولي فكر مي كند هيچ كس او را دوست ندارد و هيچ كس با او دوست نخواهد شد و آدم بي ارزشي است چون او را طرد كرده اند. در نتيجه خيلي غمگين مي شود. وقتي اين كودك يا نوجوان با زير سئوال بردن مي فهد حتي ، اگر او را به جشن تولد دعوت نكند، بچه ارزشمندي خواهد بود و اين دليل نمي شود كه هيچ كس او را دوست نداشته باشد و با او دوست نشود. اگرچه همچنان غمگين خواهد بود ولي غم و غصه او كم مي شود. با كم شدن غم و غصه مي تواند راههاي ديگري براي سرگرم كردن خود بيامد و از چيزهاي ديگري لذت ببرد. آخرين مرحله مدل A_B_C فلسفه جديد و اثر بخش (E) و احساس جديد (F) است (فيروزبخت 1387). سابقه اين رويكرد در تعليم و تعليم و درمان كودكان و نوجوانان ، بس طولاني است . اصول ديدگاه روي كودكان و نوجوانان اجرا شده و بسياري از مشكلات آنها را حل كرده است. اليس كه طرفداران قديمي استفاده از ديدگاه در تعليم و تربيت است. بر

دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید