براي كاوش تأمين مي كنند نيز بستگي دارد. اريكسون(1968) خاطر نشان كرد كه “ناتواني در كسب هويت شغلي بيش از هر چيز نوجوانان را آشفته مي سازد”. كلاسهايي كه تفكر سطح عالي و فعاليتهاي فوق برنامه اي را ترغيب مي كنند كه نوجوانان را قادر مي سازند نقشهاي مسئول را بپذيرند، معلمان و مشاوراني كه دانش آموزان مرتبه اجتماعي – اقتصادي پايين را تشويق مي كنند وارد كالج شوند، و برنامه هاي آموزشي شغلي كه نوجوانان را در دنياي كاري بزرگسال غرق مي سازند، به كسب هويت كمك مي كنند. (كوپر2،1998، ترجمه سيد محمدي،1384 )
1.Papini
2.Cooper
2-13-4.عوامل اجتماعي – فرهنگي
شايد بتوان گفت تاثير زمينه هاي اجتماعي – فرهنگي بر چگونگي شكل گيري هويت نوجوانان از ساير عوامل بيشتر است. اگر در خاطر داشته باشيد كه چگونه نوجوانان متعلق به فرهنگ هاي قديمي و نقاط دور افتاده و يا محيط هاي روستايي تحت تاثير زمينه هاي فرهنگي- اجتماعي خود هويت متناسب با شرايط محيط زندگي خود را شكل مي دهند و نيز نوجوانان فرهنگ هاي پيچيده و باز، تحت تاثير هويت ساير افراد آن جامعه و فرهنگ هستند، اهميت نقش عوامل زمينه ساز اجتماعي – فرهنگي آشكارتر خواهد شد.
در فرهنگ هاي قديم تر، نوجوانان از نظر شكل گيري هويت از بزرگسالان خود تقليد مي كردند. در فرهنگ هاي سنتي كنوني نيز چنين است: اما در فرهنگ هاي جديد و باز اين گونه نيست و تسليم طلبي در شكل گيري هويت جاي خود را به درگيري و جستجو طلبي داده است ( لطف آبادي، 1387).
2-13-5.رسانه ها و وسايل ارتباط جمعي
هر چند برخي از صاحب نظران براكتسابي بودن هويت، به ويژه در عصر جديد تاكيد دارند اما برخي از آنان معتقدند هويت تحت تاثير جبرهاي اجتماعي، به ويژه تكنولوژي هاي قدرت شكل مي گيرد. بيشتر صاحب نظران مكتب انتقادي فرانكفورت و صاحب نظران امپرياليسم رسانه اي داراي چنين ديدگاهي هستند. به نظر برنارد كوهنبين ساختارهاي دانش، ساختارهاي سلطه و شكل گيري هويت رابطه وجود دارد(بابايي فرد، 1382).
در گذشته كه الگوها و نقش ها محدود بودند، هويت يابي نسبتاً آسان بود اما در جوامع صنعتي امروز و با توجه به تعدد منابع هويت يابي از جمله رسانه اي متعدد كه الگوهاي متنوع و متضاد را در فراروي نسل جوان و نوجوان قرار مي دهند، هويت يابي آنان يا با دشواري بسياري روبرو كرده است ( شجاعي، 1388).
بازيهاي كامپيوتري وسايت هاي اينترنتي مي توانند فرصتي بي نظير با تكنولوژي بالا را در اختياز نوجوانان قرار دهند تا دقيقاً همان كاري را كه اريكسون گفت بسيار ضروري است انجام دهند: امتحان كردن نقشهاي مختلفبراي اينكه ببينند كدام يك براي آنها از همه مناسب تر هستند(شولتزوشولتز، 2005 ترجمه سيد محمدي،1386).
2-14.بحران هويت
بحران هويت عبارت است از عدم موفقيت يك نوجوان در شكل دادن به هويت فردي خود، اعم از اين كه به علت تجارت نامطلوب كودكي و شرايط نامساعد فعلي باشد، بحراني ايجاد مي كند كه بحران هويت يا گمگشتگي نام دارد (شاملو، 1388). به اعتراف همه صاحب نظران، جدي ترين بحران در طول زندگي انسان در خلال شكل گيري هويت او رخ مي دهد؛ چون شخص كه فاقد يك هويت متشكل قابل قبولي باشد در طول زندگي با مشكلات بسيار زيادي رو به رو خواهد شد. چنين شخصي در درجه اول از حقيقت وجودي خود و استعداد و توانمندي هايي كه دارد، آگاهي لازم ندارد در درجه دوم، از هدف خلقت و نقشي كه در نظام هستي بر عهده اوست بي اطلاع است، در نتيجه، از تشخيص شيوه درست ارتباط با ديگران و برخورد با پيش آمد نيز و پاسخ به اصلي ترين پرسش هاي زندگي عاجز است. مجموعه اين امور در نهايت ، او را دچار سردرگمي در اغلب موضع گيري ها مي كند. طبيعي است كه وقتي فرد خود را نشناخت و هدف از آفرينش جهان و انسان براي وي معلوم نگشت و با وظايفي كه در جامعه بر عهده دارد آشنا نشده نمي تواند نقش مثبتي در زندگي ايفا كند. بروز چنين وضعي و تزلزل فكري اعتقادي مهم ترين خطري است كه سعادت انسان را در طول حيات مورد تهديد قرار مي دهد(سيد نژاد، 1381). اريكسون وجود بحران را بهنجار قلمداد مي كند اما ناتواني در برخورد و كنار آمدن با آن را نابهنجار مي داند زيرا فرد را از داشتن هويتي محكم محروم مي سازد و اگر به طور موفقيت آميزي حل نشود، سردرگمي در نقش، فرار از خانه، بزهكاري و بيماري هاي شديد رواني را در پي خواهد شد(كاكيا، 1389)
به اعتقاد اريكسون آشفتگي هويت فرد در خلال شكل گيري هويت احتمال دارد شديدتر از هر زمان ديگر چه در گذشته و چه در آينده باشد و فرد از نوعي سردرگمي و آشفتگي نقش ها رنج ببرد، اين حالت سبب مي شود وي احساس كند منزوي، تهي مضطرب و مردد شده است. بنابراين زماني كه فرد يا جامعه از عناصر هويت ساز خويش مانند دين، زبان، نژاد، قوميت و فرهنگ آگاهي نداشته باشد و يا عناصر هويتي جايگاه خود را به عنوان شاخص هاي شناخت يك جامعه از دست بدهد و عناصر ديگر نيز به جاي آنها شناخته نشده باشد، فرد يا جامعه با بحران هويتي مواجه مي شود (اكبري، 1387).
در واقع كساني كه نمي توانند به هويت دست يابند گفته مي شود كه بحران هويت را تجربه مي كنند. آنها ممكن است از مسير زندگي بهنجار (تحصيل، شغل ، ازدواج، دور شوند، و شايد با ارتكاب به جرايم، اعتياد به مواد مخدر يا ساير رفتارهاي نا مطلوب اجتماعي، هويت منفي را جستجو كنند (شولتز8 و شولتز، 2005،ترجمه سيد محمدي،1386)
2-15.پيامدهاي فقدان هويت
بسياري از افراد، هنگامي كه دچار بحران هويت مي شوند، احساس پوچي، از خود بيگانگي، تنهايي و غربت مي كنند، حتي گاهي به دنبال هويت منفي مي گردند، هويتي درست برخلاف آنچه جامعه و اوليا براي آنها در نظر گرفته است. بسياري از رفتارهاي ضد اجتماعي و ناسازگارانه نوجوان را مي توان از اين ديدگاه توجيه نمود. آثار و تبعات بعدي فقدان هويت را مي توان در پديده هايي، همچون مسئوليت گريزي، دلزدگي و بي تفاوتي جستجو كرد زيرا بطور طبيعي كسي كه نتوانسته پاسخي براي سئوالات اساسي خويش بيابد، در حقيقت انگيزه ، اي هم براي پرداختن به وظيفه خويش در قبال ديگران نخواهد داشت. دليل روشن آن هم، فاصله اي است كه ميان ارزش هاي فرد و جامعه به تدريج وجود خواهد آمد. ارزش هاي فرد، متمايل به انزوا و دوري از جمع وارزش هاي جامعه مبتني بر مسئوليت در مقابل جمع مي باشد (شرفي، 1380 ).
2-16.راه هاي ايجاد هويت سالم در نوجوانان
با ايجاد ارتباط صميمانه و آزاد مي توان هم حمايت عاطفي و هم آزادي پيدا كردن ارزشها و هدفها را براي نوجوان فراهم كرد. با فراهم كردن بحث هايي در خانه و مدرسه مي توان تفكر سطح عالي را در نوجوان ترغيب كرد و اين شرايط موجب مي شود تا نوجوان با يك انتخاب منطقي و اختياري از بين عقايد وارزش هاي متضاد مناسب ترين را انتخاب كند. ايجاد فرصت هايي براي مشاركت در فعاليت هاي فوق برنامه و برنامه هاي آموزش شغلي، به نوجوانان اين امكان را مي دهد تا دنياي كاري بزرگسالان را كاوش كنند و اختصاص فرصت هايي براي صحبت كردن نوجوان با بزرگسالان كه به رشد هويت رسيده اند، الگوها و توصيه هايي را براي كسب هويت در اختيار آنها مي گذارد كه نوجوانان به كمك آنها مي توانند در يابند چگونه مسائل هويت را حل كنند.(برقي ايراني، 1387).
2-17.تعاريف شادكامي
شادكامي كه هدف مشترك همه افراد است و همگي براي آن تلاش مي كنند، عبارت است از ارزشيابي كه فرد از خود و زندگي اش دارد(باس1،2000).
اغلب مردم آن چه را كه در رابطه با زندگي شان اتفاق مي افتد، خوب يابد ارزيابي مي كنند و طبيعاً آن ها قادر به قضاوت در مورد زندگي خود هستند . آن ها تقريباً هميشه هيجانات و خلقياتي را تجربه مي كنند كه يا مؤلفه اي خوشايند دارند كه منجر به يك واكنش مثبت مي شود و يا مؤلفه اي ناخوشايند دارد و واكنش منفي را مي طلبد. بنابراين همواره سطحي از شادكامي ذهني2 9بر زندگي مردم حاكم است، حتي اگر به طور هشيارانه به آن نپردازد (مظفري، 1382).
اصطلاح شادماني ذهني كه مترادف با “شادكامي” بكار مي رود (ميرز و دنير، 1995 به نقل از ليمبوميرسكي3، 2005)، داراي سه مؤلفه اوليه مي باشد، رضايت از زندگي، عاطفه خوشايند و عاطفه ناخوشايند . هر يك از اين سه مؤلفه مهم مي تواند به نوبت به تقسيمات فرعي تجزيه شود، رضايت كلي مي تواند به رضايت از حوزه هاي گوناگون زندگي از قبيل تفريحات، عشق، ازدواج، دوستان و … تقسيم شود. عاطفه خوشايند مي تواند به هيجانات ويژه اي از قبيل لذت، محبت و غرور تقسيم شود و بالاخره عاطفه ناخوشايند مي تواند به هيجانات و خلقيات ويژه اي از قبيل شرم، گناه، غمگيني ، خشم و اضطراب مجزا شود.(دنيرو بيسواس، دنير، 2000).
ارزيابي شخصي از خود ممكن است به شكل شناختي باشد مثلاً ، هنگامي كه شخص بطور كلي در مورد رضايت از زندگي خود يا جنبه هايي از زندگي مانند تفريحات به قضاوت آگاهانه مي نشيند. ارزيابي شخصي ممكن است به شكل عاطفي نيز باشد (تجربه هيجانات و خلقيات ناخوشايند و خوشايند مردم در مواجه با زندگي خود). بنابراين، گفته مي شود اگر شخصي رضايت از زندگي و غالباً خوشي را تجربه كنند و فقط گاه گاهي هيجاناتي مثل غمگيني و خشم را تجربه نمايد داراي شادكامي بالا خواهد بود و بر عكس، اگر از زندگي خود ناراضي است و خوشي و علاقه اندكي را تجربه نمايد و هيجانات پيوسته منفي، مثل خشم و اضطراب را احساس نمايد داراي شادكامي پائيني است(مظفري، 1382).
به نظر وينهوون(1988) شادكامي به قضاوت فرد از درجه يا ميزان مطلوبيت كيفيت زندگي اطلاق مي شود. به عبارت ديگر، شادكامي به اين معناست كه فرد چقدر از زندگي خود لذت مي برد. آيزنگ1 شادكامي را مجموع لذت ها، منهاي دردها و تركيبي از حداكثر عاطفه مثبت به اضافه حداقل عاطفه منفي معرفي مي كند. به نظر او ، افرادي كه در معيارهاي شادماني نمره بالا مي آورند، عموماً افرادي شاد، خوشبين و سالم و از اين كه وجود دارند راضي هستند، زندگي را با ارزش مي دانند و با جهان در صلح و تفاهم هستند. بر عكس، كساني كه نمره آن ها كم مي شود از نظر شخصيتي بدبين، غمگين و مأيوس بوده و با جهان در تضاد هستند (آيزنك، 1375 ). افراد شاد احساس امنيت بيشتري مي كنند، آسان تر تصميم مي گيرند، روحيه مشاركتي بيشتري دارند و نسبت به كساني كه با آن ها زندگي مي كنند، بيشتر احساس رضايت مي كنند، سلامت جسماني و رواني آن ها بيشتر است، طول عمر بيشتري دارند و از نظر شغلي و اجتماعي، موفقيت هاي بيشتري كسب مي كنند( فريش 2، 2006).
2-18.ديدگاههاي نظري در مورد شادكامي
دو ديدگاه كلي در مورد خوشبختي و شادكامي وجود دارد كه با عناوين ديدگاه لذت گرا3 و ديدگاه سعادت گرا4 مشخص گرديده است (ريان و دسي5، 2001). بطور كلي رويكرد لذت گرا شادماني و زندگي خوب را بر حسب جستجوي لذت و پرهيز از درد تعريف مي كند، در حالي كه نسبت سعادت گرا شادماني و زندگي خوب را بر اساس دستيابي به توان بالقوه كامل فرد تعريف مي كند( كار، 1385 ).
2-18-1.ديدگاه لذتي
تاريخجه طولاني اين ديدگاه به آرسيتپوس6 فيلسوف يوناني قرن چهارم قبل از ميلاد مي رسد. برخي از فيلسوفان يوناني هدف از زندگي را تجربه لذت و به حداكثر رساندن آن مي دانستند. از نظر آنان، شادكامي كلي لحظات لذت بخش زندگي افراد است. اين ديدگاه از طريق افراد ديگر از جمله هابز1 دي سد2 و بنتهام310 پيروي گرديده است. (ريان. 2001 نقل از يزداني 1382 )
هابز معتقد بود كه شادكامي، دنبال كردن موفقيت آميز اميال ذاتي انسان است دي سد بر اين باور بود كه دنبال كردن احساس لذت ، هدف نهايي، زندگي است. بنتهام نيز ادعا داشت كه براي ساختن يك جامعه خوب، كوشش افراد براي حداكثر رساندن لذت و علايق فردي مهم است. در واقع ديدگاه مسلط در بين روانشناسان

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید